تبليغاتX
...............

...............

....

معبود خاموشم در خاموشی سوی تو می ایم . سکوت ستایش من 

است سکوت نیایش من است سکو تت  ایه های ستایشی است که 

برای تو میخوانم تو صدای مرا می شنوی و پاسخ تو سکوت است

+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 15:0  توسط مژگان  | 

بهترینم

چقدر سخته توی چشمان کسی که تمام عشقت و ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی روبه قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای این که لبریز از کینه و نفرت بشی احساس کنی که هنوزم دوسش داری.
چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر
آوار غرورش همه ی وجودت له شده
.
چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری
چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگه ای ببینی و هزار بار تو خودتبشکنی و اون وقت آروم بگی
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 22:57  توسط مژگان  | 

...

هرچند که نام من از لبت محوکشت و مرد

یاد مرا چگونه فراموش میکنی

اغوش من

اغوش من به روی اجل باز مانده است ای یار بگو

ای یار بگو تو با که دست در اغوش میکنی

ای یار بگو تو با که دست در اغوش میکنی

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 9:7  توسط مژگان  | 

حریم عشق

بگو با من دوباره راز مستي را
كه بي تو به يك دنيا شقايق دل نمي بندم
كه بي تو به يك دنيا شقايق دل نمي بندم
نگاهم كن
نگاهم كن
كه من محتاج ان چشمان دلتنگم
بگو با من دوباره راز مستي را
كه بي تو به يك دنيا شقايق دل نمي بندم
كه بي تو به يك دنيا شقايق دل نمي بندم
تو گفتي باش و من ماندم غزل گفتي تو را خوادم
جدا از من مشو هرگز كه من در غربت عشق تو جا ماندم
نگاهم كن
نگاهم كن
كه من در غربت عشق تو جا ماندم
نگاهم كن
نگاهم كن
كه من محتاج ان چشمان دلتنگم
بگو با من دوباره راز مستي را
كه بي تو به يك دنيا شقايق دل نمي بندم
كه بي تو به يك دنيا شقايق دل نمي بندم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 0:49  توسط مژگان  | 

....

نميدونم چي شدش پاي خود نويس چشمام روي كاغذ نگاهت يهو لرزيدو رقصيدش و نوشتم دوست دارم عزيزم دوست دارم

به خدا دست خودم نيست دوست دارم

چي ميشه 1 بار تو شهر قلب تو پا بزارم اخه ظالم چي كار كنم دوست دارم

نميدونم چي شدش كه جسارت كردم اين باردل به دريا زدم اين بار اخرين ترانم قلبم از عشق نترسيد و نوشت دوست دارم عزيزم دوست دارم

به خدا دست خودم نيست دوست دارم

چي ميشه 1 بار تو شهر قلب تو پا بزارم اخه ظالم چي كار كنم دوست دارم

اخه ظالم چي كار كنم دوست دارم

توي اخرين ترانم خط به خط از تو مي گم به خدا دست خودم نيست هموشون كار دل

ميدونم خيلي جسارت كردم اما تو بدون گناه عشق پاي من نيست

همش از كار دل

نميدونم چي شدش پاي خود نويس چشمام روي كاغذ نگاهت يهو لرزيدو رقصيدش و نوشتم دوست دارم عزيزم دوست دارم

به خدا دست خودم نيست دوست دارم

چي ميشه 1 بار تو شهر قلب تو پا بزارم اخه ظالم چي كار كنم دوست دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 12:6  توسط مژگان  | 

برای تو که همه چیز منی

دلم هواتو کرده نازنینم

تو عشقت اولین و اخرینم

میخوام بر کردی وپیشم بمونی

واسم از عشقو عاشقی بخونی

دل و هوایی کردی و نگفتی که چی میشه

میدونم رفتی و پیشم نمی یای تا همیشه

تو که حرف دلت عشق و امید و ارزو بود

بدون که

 عشق عاشق از ندیدن کم نمیشه

عشق عاشق از ندیدن کم نمیشه

شبام سردو چه تاره دلم چه بی قراره

از اون روزی که رفتی دیگه اروم نداره

اگه عاشق بودیم با هم میموندیم سرودزندگی با هم  میخوندیم

ولی رفتیم و پیش هم نموندیم تمامه نامه هامونو سوزندیم

بازم دیر نشده برگرد به خونه بزار حرمت عشقمون بمونه

میخوام با دستای قشنگ و نازت بسازم خونمونو عاشقونه

میخوام با دستای قشنگ و نازت بسازم خونمونو عاشقونه

دلم هواتو کرده نازنینم

تو عشقت اولین و اخرینم

میخوام بر کردی وپیشم بمونی

واسم از عشقو عاشقی بخونی

دل و هوایی کردی و نگفتی که چی میشه

میدونم رفتی و پیشم نمی یای تا همیشه

تو که حرف دلت عشق و امید و ارزو بود

بدون که

 عشق عاشق از ندیدن کم نمیشه

عشق عاشق از ندیدن کم نمیشه

شبام سردو چه تاره دلم چه بی قراره

از اون روزی که رفتی دیگه اروم نداره

اگه عاشق بودیم با هم میموندیم سرودزندگی با هم  میخوندیم

ولی رفتیم و پیش هم نموندیم تمامه نامه هامونو سوزندیم

بازم دیر نشده برگرد به خونه بزار حرمت عشقمون بمونه

میخوام با دستای قشنگ و نازت بسازم خونمونو عاشقونه

میخوام با دستای قشنگ و نازت بسازم خونمونو عاشقونه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 12:9  توسط مژگان  | 

و بعد از رفتنت...

و بعد از رفتنت...
شبي از پشت يک تنهايي نمناک و باراني
تو را با لهجۀ گلهاي نيلوفر صدا کردم
تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت
دعا کردم...
پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس
تو را از بين گلهايي که در تنهاييم روييد، با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي
"
دلم حيران و سرگردان چشمانيست رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردم..."
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حرير چشمهايم را
بروي اشکي از جنس غروب ساکت و نارنجي خورشيد وا کردم
نميدانم چرا رفتي...
نميدانم چرا...
شايد خطا کردم...
و تو بي آنکه فکر غربت چشمان من باشي
نميدانم کجا... تا کي... براي چه...
ولي رفتي...
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه ميباريد
و بعد از رفتنت يک قلب باراني ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد
و گنجشکي که هر روز از کنار پنجره با مهرباني دانه بر ميداشت
تمام بالهايش غرق در انده غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران شد
و بعد از رفتن تو انگار کسي حس کرد
من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت
کسي حس کرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دريا چه بغضي کرد...
کسي فهميد نام مرا از ياد خواهي برد
و من با آنکه ميدانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد،
هنوز آشفته چشمان زيباي توام برگرد...!
ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اينهمه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
کسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:
"
تو هم در پاسخ اين بيوفاييها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم"
و من در حالتي مابين اشک و حسرت و ترديد-
کنار انتظاري که بدون پاسخ و سرد است
و من در اوج پاييزي ترين ويراني يک دل-
ميان غصه ام از جنس بغض کوچک يک ابر
نميدانم چرا؟ شايد به رسم عادت پروانگيمان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا کر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 9:12  توسط مژگان  |